تبليغاتX
کمَلَک(پرنده ی دشت)







کمَلَک(پرنده ی دشت)

یک لقمه گریه ، گلوگیرم شده باز ...

چقدر گاهی بیزارم می کنی از این همه دنیایی که تو خلق کردی و ما بد ساختیمش ...

به کدام جنگل بگریزم که ریشه هایش توی ِ خاک ِ این دنیا ، گیر نکرده باشند ...

فریادی که دارد خفه می شود این جا ، درست اینجایی که پیچیده دور ِ یک کاسه ِ لبریز ِ گریه ، را کجا بزنم به سر ِ سنگ ...

صدایت کنم ؟!!! تا کجا ؟!!! زندگی گیر داده باز ... آدم ها بیشتر از همه جا و من این جا حتی رمقی برای ِ زدن به تمام ِ جاده ها ندارم ...

از این همه وقار ِ اشک ها ، بی زار شده ام ...

از ابر که کمتر نیستی ، هستی ؟!

همین ابری که دو روز ِ پیش ، صبح ِ زود از طاق ِ اسمان دل کند و روی ِ گِلی خاک را بوسید ...

خواستی کسی نفهمد غرور ِ خدایی ات را شکسته ای برای ِ یک موجود ِ خاکی ، باشد ، ابر را بگو روی ِ زمین را قُرُق کند به وقتی که پیشانی ام را می بوسی ...

باور کن گاهی ، مثل ِ همین حالا نمی کشم ...

گفته بودی نفس ِ توام !... گفته بودی خاکی هم که باشی بوی ِ تنم را می دهی ، یک روز می بوسمت ...

مثل ِ همان تکه نانی که در گذر ِ رهگذران ، لِه می شود ... می آیی خدایی ات را خم می کنی ، بَرَش می داری ، خاکش را می تکانی ، می بوسی و می گذاری گوشه ای که لگد مال ِ هیچ روزگاری نشود ... فقط به حرمت ِ نان بودنش ... حالا هر قدر هم که خاکی باشد و گِلی ...

حالا این منم، تیپاخورده ای که از تویی که خدایی اش را می کنی می خواهد که بیایی و تمام ِ دلش را بتکانی ، دستی بر سر ِ احساس ِ نگرانش بکشی ، پیشانی اش را ببوسی و  بچسبانی به سینه ات و بگذاری یک دلِ سیر با صدای ِ بلند، توی ِ بغلت هق هق کند ...

این هق ، هق ِ روزگار فقط در آغوش تو آرام می شود ... لطفا بفهم ....


پ.ن :  یکهو اینقدر  پشتم را خالی نکن ... تو که می دانی ، دل ِ نازک ِ چشم هایم زود می شکند ....
+ نوشته شده در پنجشنبه 15 دی1390ساعت 12:20 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت

به همین سادگی ...


و رسالت من این خواهد بود

که دو استکان ، چای داغ را

از میان ِ دویست جنگ خونین

به سلامت بگذرانم

تا در شبی بارانی

آن ها را

با خدای خویش

چشم در چشم ِ هم ، نوش کنیم. *



 

 *حسین پناهی

پ.ن : حواست هست برای نوشیدن ِ یک استکان چای ، چقدر تنها ماندیم ؟


+ نوشته شده در شنبه 10 دی1390ساعت 6:16 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت |

بهانه های ِِ کوچک ِ زندگی ...

وسط ِ یک جلسه ی ِ کاملا رسمی و خسته کننده هم می شود زندگی را به بهانه ی ِ یک سیب ِ سرخ ، بو کشید و سرشار ِ لذت شد ! باور کن ....



پ.ن : این روزها دلم ، خوشبختی را بهانه می گیرد مدام ...

+ نوشته شده در شنبه 10 دی1390ساعت 1:12 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت |

پیرانه سرم ، عشق ِ جوانی، به سر افتاد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!*

اگر این " روزها "  بگذارند!

تمام ِ شاعرانه های ِ گرم ِ تابستانی  ام را

در گوش ِاندوه های ِ سرد ِ زمستانی ، دکلمه می کنم ....

.

.

اگر بگذارند ...


* برای خالی نبودن عریضه ، رفتیم یه گپ ِ خودمانی با حافظ بزنیم ، رسما زدن توی ِ پر و بالمون !!


+ نوشته شده در پنجشنبه 8 دی1390ساعت 10:41 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت |

خاطرم با خاطرات ِ خود ، تبانی می کند ...

به پر و پای ِ خودم پیچیده ام این روزها ...

البته این روزها که نه ، چند ماهی هست یا شاید چند سالی و یا شاید از همان اول ِ اول ...

از همان روزی که خاطره ی ِ دنیا توی ِ مسیر ِ آن جاده ی ِ خاکی ِ نمی دانم کجا ، آغاز شد ..

از همان هوس ِ دل انگیزی که نسیم می ریخت لابلای ِ موج ِ موهای ِ لخت و سیاهم ... وقتی ،

تکی بازی* ِ موها گل می کرد و دست می گذاشتند روی ِ چشم هایم ... سه یا چهار سالم بود گمانم...

انگار همین چند ثانیه پیش بود... بلوز ِ  حریر ِ سفیدم تاب می خورد توی ِ تنم ...

چقدر سایه ام را دوست داشتم .....سایه ی دختری لی لی کنان با موهایی در باد و دامنی که می رقصید در همهمه ی  ِ نوازش ِ گندم در دستان ِ دل انگیز ِ نسیم  و صدای ِ پای ِ آب و  بوی ِ نورس ِ گندم ...

 دستم توی ِ دست های ِ تو بود ... اصلا نبض ِ زندگی ام توی ِ دست های ِ  تو بود ...

زندگی آغاز شد ... گفتی بخواهی می توانی ... گفتی ببین مورچه ها را ... ببین ، حرکت ِ پروانه ، ببین نشخوار ِ زندگی را در دهان ِ گوسفند  و عَرق ِ زندگی را بر پیشانی ِ خستگی ... گفتی ببین دست هایی که ترک خورده اند برای ِ یک تکه نان ... ببین ،زشت و زیبارا با هم .... که وقتی کمر ببندی برای ِ زندگی ، تلاش و پشتکار را بگذاری در توبره ی ِ ِ امید ، می رسی به جایی که می خواهی برسی ...

همیشه خواستی بروی دستت باشد و زانوهای ِ خودت ... نه برای ِ رفتن مددی بگیر که ذلیلت کند و نه برای ِ رسیدن آنقدر دست هایت را جمع کن که دستی نگیری برای ِ رسیدن !

گفتی آنقدر شرف داشته باش که وقتی کم گذاشتی و اشتباه کردی ، گردن بگیری ..

از همان اول گفتی ، بخواهی می توانی ... و من ایمان آوردم به معجزه ی خواستن ...

به این که اگر بخواهم اراده ای هست که اراده می کند برای رسیدن به اراده ام ..

از همان اول ِ اول ِ اول ... تکلیفم را با دنیا  مشخص کرده بودم ...

گفتم یا می خواهم و می رسم ، یا نمی رسم و این یعنی من نخواسته ام ! یعنی خوب نخواسته ام ...

و وقتی رسیدم به جایی که نرسیدم !آنقدر معرفت داشته باشم که برای ِ کم کاری هایم دنبال ِ بهانه هایی برای فرار نباشم ...

چقدر قوانین ِ سرزمینی که برای ِ خودم ساخته بودم منطقی بود !

از یک جایی به بعد تمام ِ این سرزمین ِ تو در توی ِ شیشه ای از هم پاشید ولی منطقم همان ماند که ماند ...

هنوز باور نمی کردم می شود واقعا خواست و نشود ... یعنی الان هم باور نمی کنم ...

و درست از همین جاست که این روزها بد جور رودروی ِ خودم ایستاده ام ! خسته شده ام از این جدال ِ بین ِ خودم و خودم ....!

 آنقدر خسته که آرزو می کنم  برای ِ چند روز یکی بیاید تمام ِ تقصیرها را به گردن بگیرد ، شاید این وجدان ِ سخت گیر ، کمی دست از سرم بردارد ...!

فکر کن ! این روزها به فرار نیاز دارم ...  به فراری که فرصتی دهد برای ِ یک تجدید ِ قوا ، برای این که بپرم در دل ِ زندگی و درست و حسابی ، سنگ هایم را با خودم و این دنیا وا بکنم ...

حس می کنم بدجور زده ام به آن دَر ... رسما کبریت برداشته ام و آتش می کشم تک تک ِ روزهایی ِ طلایی ِ عمرم را ...

این روزها به همراهی ِ شانه های حلالی از جنس ِ تو  ، برای ِ ایستادن در لبه ی پرتگاه ِِ ابرها ، نیاز دارم... همان شانه هایی که برای ِ سرم ، درد می کنند ....

این من ِ این روزها ، برای ِ زندگی ، بهانه ی ِ تو را گرفته است ، می فهمی ؟

  


 

دیگر برنمی‌گردی

این، مثل ِ  روز ، روشن است.

اما

مادر به دل اَ‌ش بَرات شده می‌آیی

و من، باور می‌کنم!*


* محمد رضا کاظمی

* تَکی بازی : دالی کردن 


پ.ن : می دونم گنگ نوشته ام ... برای نوشتن ناتوان شده ام این روزها ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 آذر1390ساعت 1:3 قبل از ظهر توسط پرنده ی دشت |

ما را به سخت جانی خویش این همه گمان نبود ....


 فکر کن با خودت دعوایت شده باشد ، یک ساعت ِ تمام ، خیابان ها را بی صدا ، متر کرده باشی ، یک

حس ِ تهوع آور ، چپیده باشد توی ِ مسیر ِ مری تا معده ات ،  هزار حرف ِ نگفته از زیر ِ زبانت دَر رفته باشند

و پشت ِ چشم هایت بسط نشسته باشند ، بعد در  گیر و دار ِ همین معرکه  یک غریبه از کنارت می گذرد

توی ِ چشم هایت زُل می زند و بی هوا می خواند:

" تو اگر مادر  ِ فرزندی چون خود نشوی

مادر ِ دَهر نزاید ، چو تو فرزند ِ دگر ...* "

و  صاف صاف در مسیر ِ نگاهت قدم زنان محو شود ! بعدش تو می مانی که باید  گریه کنی ،تعجب کنی ،

همچنان خودت را دعوا کنی یا به سوزشی که توی ِ مغزت تیر می کشد فکر کنی ...

.

.

امشبم برای ِ فردا ، خیلی دعا می کند !


* رعد تبریزی


پ.ن : یک چیزی توی ِ دلم گریه می کند ...


+ نوشته شده در یکشنبه 27 آذر1390ساعت 10:54 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت |

لُبَت *ِ ماه پری

مادر گفت : ماه پری ، دختر ِ ساده دل ِ لُبَت به دستی  بود که می خواست مادری کند ...

 اما چشم ِ هر کسی به دیدن ِ ماه پری ِ ساده دل ، باز نمی شد ... الا پیرمردهای ِ فرتوتی که کلَت کلَت ِ ** مرگشان بلند شده بود ...

بالاخره یکی از همین پیرمردها ، ماه پری ِ جوان ِ ساده دل را ، عروس ِ خانه ی سوت و کورش کرد ..

ماه پری ، می خواست مادری کند ...

فقط مادری ...

همه می دانستند پیرمرد آنقدر فرتوت هست که پای ِ هیچ بچه ای به دامن ِ ماه پری باز نمی شود ...

ماه پری ،  با تکه پارچه هایی که زن های همسایه برایش می آوردند  لُبَت می ساخت ...

لُبت ِ ماه پری همیشه زیر ِ بغلش بود ...  چند سالی گذشت ...

خدا دلش نیامد ، آرزوی ِ ساده ی ماه پری را بین ِ آرزوهای پر زرق و برق ِ آدم های ِ دور و نزدیک، نشنیده بگیرد ..

ماه پری ، باردار شد ...! همه گفتند دل ِ خدا برای ِ سادگی و پاکی ِ ماه پری به رحم آمد ...

ماه پری دیگر  لُبَت نساخت ...!

حالا لُبت ِ ماه پری گریه می کرد ، دست و پا می زد و مادری می خواست که برایش مادری کند ... فقط مادری ...

پیرمرد مُرد ، ماه پری ماند و  لُبت ِ شیرین و دوست داشتنی اش ...

ماه پری ِ تنها و بی کس با همان دل ِ صاف و ساده اش ، لُبت ِ جاندارش را بزرگ کرد ...

آنقدر بزرگ که لباس ِ دامادی تنش کند و  با ذوق توی ِ کوچه ها به همه نوید ِ بی بی شدنش را بدهد ...!

بی بی ماه پری با لُبت و بچه ی ِ لُبَتش رفت سفر ... همین چند شب ِ پیش ... بعد از شام ِ غریبان ...

زن ِ همسایه می گفت ،  نرسیده به صبح ، چشم های ِ راننده  ، خمار ِ خواب شده انگار  ...  گفت : کنار ِ یک پل ، توی ِ یک جاده ، نزدیکی های ِ پایتخت ، ماشین از راه ِ راست منحرف می شود  و هوس می کند ، پایین ِ پل را نگاهی بیاندازد ... زن همسایه خیلی گفت ... خیلی گریه کرد ...

چشم هایم سیاهی رفت ، به دیوار تکیه دادم ...

ماه پری ، لُبَت ِ ماه پری و نی نی ِ لُبَت ِ ماه پری ، رفتند  توی ِ دنیای ِ ساده و قشنگ ِ پری ها ...

لابد ماه پری ، بی لُبت اش  دق می کرد که باز هم خدا، حرف  اش را زمین نزد !

حالا ماه پری دوباره لُبتش را محکم توی ِ بغل گرفته و زیر لب لالایی می خوانَد ...

اَلَّک َ کُن ُ ، گَل ِ یَکَگ دون ِ خ َ مِه ....

( allaka kono ,gole yakag done kha me )

می خوابانم گل ِ یکی یکدانه ام را  ....

.

.

مامان گفت : " آسوکه *** ی ماه پری و لُبت ِش به آخر رسید.... "



 


لُبَت ( lobat): عروسک در گویش سیستانی


* لُبَت ( lobat) : عروسک در گویش ِ سیستانی ...  لبتک از فعل لعب به معنی "بازی کردن" و لعبت به معنای "عروسک" می آید که در گویش سیستانی به صورت لبتک بیان می شود یعنی "عروسک کوچک".

تنه ی عروسک را از شاخه ی گز، جان می بخشیدند؛ از شاخه ی درخت مقدس سیستانی که حتی به هنگام فوت دوشیزگان  سیستان، آنان را با درخت گز عقد و سپس دفن می کردند.درخت گز ریشه ای اساطیری در باورها و فرهنگ زرتشتیان و سیستانیان دارد و نماد دختران و زایش است. 

** کلَت کلَت ( klat klat ) : تق و توق و صدای زدن روی ِ ظزوف ، وقتی غذا یا محتویات ِ ظرف تمام می شه و قاشق به ته ظرف می خوره سر و صدا ایجاد می کنه که نشانه ی تمام شدن ِ محتویات ِ داخل  ِ ظرفه / اصطلاحا یعنی آخر ِ عمر ِ کسی بودن معادل ِ آفتاب ِ لب ِ بوم بودن

***  آسوکه (( âsoka : افسانه ، داستان در گویش سیستانی

 

پ.ن 1: یک چیزی از سر ِ شب تا حالا ، مدام توی ِ گلویم می سوزد !

 پ.ن 2 : این پست خیلی واقعی بود.


بعدا نوشت : گفتند لُبَت ِ ماه پری بعد از آخرین مداحی با آن صدای ِ دلنشین، راهش را کشیده و رفته ... امروز برای

دل ِ ماه پری ، جمع ِ سه نفر ِ شان را با دسته ی زنجیر زنی تا سرمنزل ِ خاک ، بدرقه کردند ...

صدای ِ زنجیرها ، چشم هایم را برای ِ باریدن ، بی تاب کرده است...



+ نوشته شده در پنجشنبه 17 آذر1390ساعت 9:46 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت |

لطفا نپرس چرا ...


محرم ِ امسال ، من بیش از تو ، حضور ِ کمرنگم را می بینم و درد می کشم !



پ.ن : محرم که می شود این جوان ها ، چقدر تماشایی می شوند و برازنده ...
+ نوشته شده در سه شنبه 15 آذر1390ساعت 11:55 قبل از ظهر توسط پرنده ی دشت |

این اشک ها ، برای ِ بهشت نیست !

محرم شرم نامه ی ِ ملتی ست که روی ِ آرمان های ِ خودش شمشیر کشید !

حالا تمام ِ دنیا هم که تا ابد ، اشک بریزند ، این ننگ پاک نمی شود از پیشانی ِ شیعه !

برای ِ رضای ِ خدا یکی بیاید ، مرد و مردانه ، جار بکشد ، بس کنید  ..

بس که اشک ریختیم ، دید ِ مان تار شد !


پ.ن : محرم که می شود دلم برای آرمان هایی که تکه تکه می شوند ،  بیشتر می گیرد ...



+ نوشته شده در جمعه 11 آذر1390ساعت 5:12 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت |

کاش ، توی ِ نگاهت بهار بود ...

شنیده بودم : خاک سرد است ... اما جنازه ِ خاطراتت هر روز گرم تر می شود از دیروز ...

به تو فکر می کنم و چیزی شبیه ِ بغض از ته ِ دلم حرکت می کند ...  می دانم سد ِ این بغض اگر بشکند ، مجاری ِ باریک ِ چشم هایم ، متلاشی می شود ... دلم شور ِ  چشم هایم را می زند اما سوز ِ این اندوه آنقدر زیاد است که این بار ، سیلاب ِ اشک از حلقم بیرون می زند !

پیشانی ام داغ می شود و چشم هایم گُر می گیرند ... آخ ... آخ که این همه درد و تنهایی حق ِ تو و آن هایی که دوستت داشتند نبود ...

اشک هایم از چشمه ای در عمیق ترین زوایای ِ پنهان ِ دلم که برای مبادای ِ زندگی نگهداشته بودم ، می جوشند ، برای ِ توی ِ مهربان ِ بیرونی که درون ِ طوفانی ات ،  ناز ِ عاشقانه ات را برای ِ زندگی کُشت...

سینه ات پناه ِ همسرانه نبود و دست هایت محبت ِ پدرانه ...انگار ، روزگار یادت داده بود ، نباید آنچه در چنته داری ، رو کنی .!

نگران ِ " زندگی "   شده ام این روزها ... نکند مثل ِ تو ، وقتی که رفتم ، بسوزند برای ِ لحظه هایی که می شد زندگی کرد و نکردم ! که زندگی ام پر باشد از جاهای ِ خالی که درست پر نشده باشند ...!

نمی دانم من سوگوار ِ تک تک ثانیه هایی ام که تو نخوانستی خوشبختشان کنی  یا ثانیه های ِ حسرت به دلی که می ترسم بعد ِ من بمانند !؟

نمی دانم ...

هر چه هست که مشکوک می زنم این روزها ... وگرنه چرا، این اشک های پر از بغض ، حالم را بهم می زنند؟!


چتر نمی‌خواهد این هوا

تو را می‌خواهد.*


* رضا کاظمی


پ. ن : نمی دانم چرا ، اما یک حس ِ گنگ ، مطمئنم می کند که شاید "  تو "  ، آرام گرفته ای !



+ نوشته شده در چهارشنبه 9 آذر1390ساعت 10:41 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت |

خانه ات آباد ...!

اقوام  ِ روزگار به اخلاق زنده اند 

                                      قومی که شد فاقد ِ اخلاق ، مرده است ...!*


* نام ِ سراینده را نمی دونم ...


پ.ن : به گمانم فرشته ای هست ، همین نزدیکی ها که همیشه جمله ای ، حرفی یا نوشته ای را وحی می کند از سوی ِ تو ، درست در لحظاتی که دارم ، تمام می شوم !

+ نوشته شده در یکشنبه 6 آذر1390ساعت 6:15 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت |

لا لا ... لالا ... بخواب لالا ....

آرزو می کنم امشب لااقل ، صدای ِ زخم هایی که زیر ِ پوست ِ عزیز  ِ زندگی ام و از آن هم مهم تر، عزیزان ِ زندگی ات کاشتی ، آرام بگیرند و فرصت ِ شروع ِ یک خواب ِ ابدی را برایت فراهم کنند ...

می دانم روزگار  برای ِ مردم ِ هم نسل ِ تو ، خیلی نامرد بود .... خیلی ...

آرام بخواب ...

آنقدر آرام که صدای ِ آب بشنوی از هامونی که خشک شد ! 

آنقدر آرام که دیگر صدای ِ آوارگی ندهد تنت ...

یادم هست ما ، کولی ، زاده نشده بودیم اما نمی دانم چرا وقتی می میریم چشمانمان رو به یک شرق ِ دور ، باز می ماند  هنوز ...!* 

بخواب ! با چشم ِ باز ، خاک هم پَس می زند ما را ...


* سیستانی ها معتقدند کسانی که  آرزوی دیدن کسی را دارند یا منتظر ِ کسی هستند ، هنگام ِ مرگ ، با چشمانی باز می میرند ...!  ( حسرت به دل ِ دیدار می میرند )


پ.ن : سیاه پوشیدن ، برای ِ آدمی که روزگار آنقدر محکم دست گذاشت روی ِ گلویش که از شدت ِ درد ، به عزیزانش هم چنگ انداخت ، چقدر سخت است ...

+ نوشته شده در یکشنبه 29 آبان1390ساعت 10:15 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت

آن الفباي دبستاني ِ دلخواه ، تويي ... *

با فاصله کنار ِ هم ، رو به دریاچه ی ِ ابر ایستاده ایم ...

در دنیای ِ خودمان ، غرق ِ سکوتیم ...

تو محو ِ تماشای ِ تداخل ِ سیگنال ِ فصل ها شده ای و من به چشم های سبز و گونه های ِ سرخ ِ جنگل های ِ سفید پوش ، خیره شده ام ...

نفس ِ سرد ِ برف، شعاع ِ گرم ِ خورشید را از زیر ِ پوستم کنار می زند و  مجبورم می کند دوباره خودم را به آغوش بکشم !

حجم ِ سبک ِ  نگاهت را  روی ِ تنم  ، حس می کنم ... آرام آرام ، رد ِ  داغ ِ شرقی ِ نگاه ِ ات ، ، تمام ِ وجودم را به آتش می کشد ...

هنوز  کنار ِ هم ، جایی بالاتر از ابرها  ایستاده ایم و از فاصله ی ِ بین ِ مان ، ابرها رفت و آمد می کنند  ..

هر دو از  "سوز " حرف می زنیم ...

من از سوز ِ سرما و تو از سوز ِ گرما ...!

بی دلیل دلم می گیرد ! من و تو با یک میراث ِ مشترک ، در پیشینه ای که بالاخره جایی به هم می رسیم ! سوز  ِ مان هم یکی  نیست حتی !

هر کدام بر مبنای ِ اقلیمی که بزرگ شده ایم  ، از واژه ها برداشت می کنیم ...

نگران ِ خودمان می شوم این جور وقت ها ، که نکند روزی روزگاری آنقدر از همه دور شده باشیم که معنای ِ مشترکی برای ِ نسل ِ ما نمانده باشد ..

کاش در مسیر ِ آبشاری که رو به خورشید می رفت ، گفته بودم حاضرم تا آخر ِ دنیا برای ِ فکرهای ِ بزرگی که توی ِ سرت ترسیم کرده ای ، شانه به شانه ات بیایم ...

کاش می گفتم می توانی  روی  ِ شانه های ِ من ، برای ِ آرام کردن ِ خستگی هایت حساب کنی ...

کاش می گفتم این من ِ ساکت ِ سربزیر ، سرم درد می کند برای دغدغه های ِ بزرگ ِ تو ، چرا که من هم   سال هاست درد می کشم از این همه،  دوری ِ بچه هایی از نسل های ِ بی سرزمین ...

اما ترسیدم از همان سنت های ِ مهربانی که ساده لوحانه ، شمشیر می کشند روی ِ احساسات ِ آدم ها ...

تو همچنان حرف می زنی و من به عبور ِ ابرها از فاصله ای که بین ِ مان کاشته ایم ، فکر می کنم  و حرف هایی که در سکوت ِ خودم ، برای ِ گفتن به تو ، سبک و سنگین می کنم !

...............!

.

.

+ منظره ی قشنگیه آره ؟!

- چطور ؟!

+ آخه اصلا به حرف های ِ من گوش ندادی ...

- ببخشید ...

+ :))



مسیر ِ دوست داشتنی ِ من



دریاچه ی ابر - گلستان - مسیر ِ توسکستان


پ.ن : شاید حرف هایی از یک دنیای ِموازی !

رونوشت :  sis

* عنوان بخشی از شعر ِ بهروز یاسمی

 

+ نوشته شده در جمعه 27 آبان1390ساعت 9:47 قبل از ظهر توسط پرنده ی دشت |

اعتدال ِ بهاری ...

 در نگاه  ِ ماهی که یک گوشه ی  ِ آسمان ِ این شهر ایستاده است

به اشتیاق  ِ " تو "  فکر می کنم..

که آرام آرام و ناشیانه ، یک طعم ِ گس ِ شمالی را ، مزمزه می کنی

در پایتخت ِ برفی ِ بی ماه !

.

.

می دانم  گرمای ِ خورشید  ِ تنت ، نمک گیر  ِ آسمان ِ ابری ِ شمال می شود، آخرش !

  


 پ . ن : من! این جا  ، از ضرب ِ " گرمای ِ شرقی ِ تنت " در  " سرمای ِ شمال "  ،  به " اعتدال ِ بهاری " رسیده ام!

یادنوشت:  یادم باشد ! اولین تجربه ی ِ گَسی که زبان ِ تو را به کامت چسباند به نام ِ من ثبت شد...!


رونوشت : sis


+ نوشته شده در چهارشنبه 18 آبان1390ساعت 11:36 قبل از ظهر توسط پرنده ی دشت |

کمی آرامتر ...


تیزی ِ امتحان را که می گذاری بر گلوی ِ ایمانم

به " نیم نگاهی " بند می شوم ...

نبضم را بگیر ...!

تو که می دانی قد ِ توکلم به باور ِ کُندی ِ کارد ، نمی رسد هنوز ...!


پ.ن : حتما حواست هست که این روزها دست گذاشته ای روی ِ دلم ...!؟




+ نوشته شده در یکشنبه 15 آبان1390ساعت 10:22 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت |

گوچه ** مرد ِ آبانی ِ من !

همچین شبی بود ... بعد از نیمه شب ، نزدیکی های ِ صبح ، آمدی به جمع ِ ما ...

چقدر ناخواسته بودی بچه.! چقدر دعا می کردیم نیایی ... ولی همین که توی  ِ بغل ِ مامان دیدمت ، عاشقت شدم ...  

تپل ِ ملوس ِ پر سر و صدا ... وای که چقدرِ بازیگوش بودی .... از توی ِ گهواره غلت می زدی و پرت می شدی پایین ! همیشه ی ِِ خدا حوسمان بود که از جای ِ دیگری سر در نیاوری ...

7 ماهه که شدی ، بر خلاف ِ خیلی از بچه ها ، چهار دست و پا نرفته ، اصرار به ایستادن داشتی ...  انگار تو هم فهمیده بودی ما باید زودتر از بچه های ِ هم سن و سال ِ مان،  روی ِ پاهای ِ خودمان بایستیم ! ... 

خوشبختی مان داشت بی درد می شد که ، شتر ِ مرگ ، پا کوبید در ِ خانه ی ِ ما ...

لحظه ی ِ بدرقه ِ مسافر ِ عزیز ِ مان را یادت نیست .... همه یک گوشه، فکر ِ اشک های ِ خودشان بودند ..توی ِ بغل ِ کوچک ِ من ، توی ِ کوچک ِ چند ماهه ، جا خوش کرده بودی ... 

همه رفتند برای ِ بدرقه اما من و تو ماندیم ... نشستم ... یادت نیست .. با وسواس ِ بچگانه ام ، در و دیوار را به آب بستم تا نگویند دیدی  " آبادی از این خانه کم شد " !   

نمی خواستم بچه ها  دلشان به نبود ِ بوی ِ شادی عادت کند ....

سماور ِ بزرگ را با چه مشقتی  روشن کردم ...  قدم نصف ِ سماور بود ، تو یک گوشه لبخند می زدی به چهارپایه ای که گذاشته بودم زیر ِ پایم... چقدر آرام بودی بچه .. آن پسر ِ بازیگوش چرا آن روز  انقدر آرام بود ! تو هم شعورت می رسید گمانم که آن روز وقت ِ زاری و نمک پاشدین به زخم نبود ...

خانه تنها بود .. و من ، دلم به تو گرم بود که یک روز بزرگت می کنیم ...

شدی بهانه ی ادامه ی راه ...

یادت نیست چقدر بچه بودی .. نمی گذاشتم کسی روی ِ سرت دست بکشد که غرورت ، لَک برندارد ..نگذاشتم هیچ هدیه ای به دست های ِ تو برسد مبادا بچه ِ مردی که دست ِ بِد ِه داشت ، چشمش عادت کند به دست های ِ این و آن ...

 نیازی نداشتیم به بودن ِ کسی .. ما که همه چیز داشتیم ..!  می دانم بی رحمانه بود اما باید یادت می دادیم بپذیری نبودن ِ کوهی به عظمت ِ یک مرد را !  و تو چقدر مظلومانه داشتی باور می کردی ..

بزرگ شدی ... با هم بزرگ شدیم ...  روز ِ اولی که مدرسه رفتی یادت هست ؟! دوست داشتم تا در ِ مدرسه همراهی ات کنم  دلش را نداشتم ...  اما تو که رفتی دورا دور تا توی ِ مدرسه آمدم و از دیدن ِ تو در لباس ِ فرم بچگانه ات ، تا عرش سیر کردم ... از بچه های ِ همسن و سال ِ خودت یک سر و گردن بلند تر بودی ... چقدر گریه کردم توی ِ دنیای ِ خودم ...

چه روزها که از دست ِ بازگوشی ها و سر به هوایی هایت ، اشک ریختم  .. چه روزها که با هم می رفتیم زمین ِ چمن ... من می نشستم و تو بازی می کردی ... و بعد باهم بر می گشتیم ...  حتی توی ِ کوچه من جلوی ِ در می ایستادم کتاب به دست و درس می خواندم و تو با بچه ها یک دل ِ سیر بازی می کردی...

تو بزرگ شدی و من بزرگ شدم وقتی خبر ِ رتبه ی دومی ات را در المپیاد ، شنیدم ....

و بزرگتر شدم وقتی امسال قبولی ات را در آزمون ِ ورودی از پشت ِ گوشی به من خبر دادند .. هیچ کس ندید اشک هایم را ... و تمام ِ کله قند هایی که آب می شد توی ِ دلم ... باور دارم آن لحظه خدا داشت نگاهم می کرد... ! حیف که  عزیزمان نبود  تا در جشن ِ ورودی که به افتخار ِ تو برگزار شد  خستگی های ِ سرخ ِ چشم هایش را دَر کند ..!

دلم گرفت  که نیست بشنود صدای ِ دو رگه ات را که دارد مرد می شود .. نیست که ببیند تو، هم شانه اش شده ای .... توی ِ لبخند هایمان نیست .. گریه هامان که بی پشتیبان بود ، دلم برای ِ شادی هامان می سوزد که در چشم های ِ همه می درخشند جز او ...

نیست ببیند مدت هاست ، وقتی کنارم قدم می زنی ،برای ِ حرف زدن ِ با تو، باید سرم را بالا بگیرم !

خوشبخت که می شویم دلم بیشتر تنگ می شود برایش ... گمانم این حس ِ مشترک ِ همه ی ماست نه !؟

 نمی دانی چه حس  ِ آرامی بود وقتی امروز در ازدحام ِ آن مرکز ِ خرید ، دست هایت را دورم حلقه کردی که تا با کمترین ناراحتی از موج ِ جمعیت عبور کنم ...

نمی دانی چقدر غرق ِ یک حس ِ امن می شوم وقتی ،  دستم را حلقه می کنم دور ِ دستت و تو با یک غرور ِ مردانه ، سینه ات را صاف می کنی و محکم و آرام  قدم می زنی ....

نمی دانی چه حظی بردم وقتی در ِ تاکسی را باز کردی و نشاندی ام و دست کردی توی ِ کیف ِ چرمی ِ قهوه ات  و کرایه را با آن حس  نوبالغ ِ ِ مردانه ات ، حساب کردی ... 

 چرا حواسم نبود اینقدر مرد شده ای ؟!  کی اینقدر بزرگ شدی ؟ اصلا این همه شعور ِ مرد بودن را از کجای ِ جمع ِ زنانه ی ِ  ما بلد شدی ؟!  چرا اینقدر می فهمی بچه جان ! چرا هر وقت دوست های ِ فینگیلت در ِ خانه دنبالت می آیند به آنها اخم می کنی و می گویی اگر کار دارین تماس بگیرین یا قبلش هماهنگ کنین لطفا !! و من از پشت ِ در ، توی ِ دلم  می گویم ، نیم وجبی چه خودشو تحویل می گیره فکر می کنه کلی بزرگ شده ..

اما امروز وقتی شانه به شانه ات تمام ِ خیابان ِ ولی عصر ، زیر ِ سایه ِ چنارهای ِ کهنسال قدم زدم باورم شد بچه نیستی بچه جان !

مرد شده ای .. آنقدر مرد که کم کمک می شود به باور ِ نگاهت و دست هایت تکیه کرد ...

کنار ِ سنگ ِ قرار ِ عصرهای ِ پنجشنبه مان ، چشم هایت را می بینم که  که دنبال  تمام ِِ دو نفره های ِ پدر و پسری می رود !

می دانم آتش دقیقا به جان ِ کجای ِ دلت می افتد... اما فراموش نکن که از 7 ماهگی تا این جا را خوب آمدیم پسر...! نگذاری سوز ِ دلت ، سوی ِ چشم هایت را برای ِ دیدن ِ  ادامه ی ِ مسیر ، کم کند ...

حواست باشد که باور ِ بی کسی ،  آوار  نشود روی ِ آینده ی ِ روشن ات ..  یادت باشد تنها نیستی ، هیچ کداممان تنها نیستیم .. ما هنوز تا آخر ِ دنیا همدیگر را داریم ...  با خیال ِ راحت برو ... آنقدر برو که سرنوشت ،  طومار ِ بسته ای بماند در تقدیری که با دست های ِ خودت می سازی ...

همین که غرور در چشم های ِ شیر زن ِ خانه مان  برق می زند ، یعنی ، خوب آمده ایم ، یعنی یک نجوای ِ مادرانه از بهشت ، خوشبختی ِ مان را تضمین می کند ...

مرد ِ آبانی ِ من ، این روزها خستگی هست ، زندگی با تمام ِ فراز و فرود هایش هست ، هنوز روزگار خط و نشان می کشد برای ِ آرامش ِ آدم ها ، اما کشتی ِ زندگی مان در دریای ِ مواج ِ روزگار ، راه ِ خودش را می رود ...

 

مرد ِ آبانی ِ من ، امشب به  15 اُمین سال ِ زندگی سلام  کن ..... حرف از پرواز بزن و هدف های ِ بزرگی که حتما می رسی !....  

دلت قرص مرد ِ آبانی ِ من ...

                                          آن نگاه ِ آسمانی همراه ِ مان هست هنوز ...!


 

قدیمی ها اشتباه می کردند !

پاییز ِ من سال هاست

با " یک گُل " بهار می شود ! *

 

* سامی دخت


** گوچه ( gocha) : بچه در گویش ِ سیستانی که البته بیشتر برای فرزند ِ پسر به کار برده می شود ..

گوچه مرد : بزرگ مرد ِ کوچک


+ نوشته شده در پنجشنبه 12 آبان1390ساعت 10:33 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت |

به تقویمت نگاه کردی ..؟!

365 روز و  365 شب ، کوتاه و بلند شدند تا رسیدند به امشب که سالگرد ِ یک سوء  ِ تفاهم ِ بزرگ را یادمان بیاورند ...

یکسال گذشت ... اما هنوز خاکستر ِ آن خانه ها ، گرم مانده است !  

آهسته آهسته می سوزند برای چشم هایی که می دیدند و کاری بر نمی آمد از دستشان ، برای سرد کردن ِ دل هایی که گُر گرفته بود ...

 حالا هر چقدر هم این خلائق ، بی غم شده باشند ، خاکستر ها را  که کنار بزنی ، حتما ، یک دل ِ گرم پیدا می کنی ...

 به قول ِ مادر : " دنیا همیشه از دور می آید " !

از دور نگاه می کنم  به چشم های ِ کور شده ای که هرگز هیچ چیز را نخواهند دید!  و پوکه ی خالی که هنوز توی ِ دست های ِ من ، خون گریه می  کند  برای ِ تن هایِ جوانی که آن شب ِ سرد ، بوسید !

نگاه می کنم به شیشه هایی که شکست و حرمت هایی که ریز شد،  به آدمیت هایی که زوزه کُنان سرگذاشتند به جنگل های ِ پر از گرگ ...!

تماشا می کنم که گاهی خدا چقدر خوب  ، قهقهه می زند و با زیبایی  ، نقاب های ِ رنگی مان را  پس می زند  از پشت ِ دین هایی که ریش می شوند روی  ِ صورت ِ مردهای ِ نامرد و مدرک هایی ِ که ادای ِ فکرهای ِ روشن را در می آورند !

نگاه که می کنم ، می بینم هنوز واژه ها ، از یادآوری ِ آن شب ها شوکه می شوند و به لکنت ِ بیان می افتند ... انگار که نمی توانند بکِشند بار ِ اندوه ِ آن شب ها را به دوش ِ سر ِ شکسته ی ِ قلم هایی که به وقت ِ آخته شدن ، غلاف شدند!

نگاه می کنم و توان ِ بخشیدن را به خودم می دهم ...

توان ِ ساختن برای ِ خودم و آدم های ِ بی گناه ِ دور و بَرم که به جرم ِ تشنگی ، آوارگی ِ دامنگیر ِ این جا را تعزیر شدند و می شوند !

می بخشم ، اما نه حماقت آدم ها را ... جهالتشان را و تعصب های ِ کور ِ شان .. می خواهم کمک کنم تا مرهم بگذارم بر زخم ِ دلم ...  می خواهم روزی را بسازم که مردم ِ این شهر ، از شرم ِ آن شب ها ، توی ِ وجدانشان ، آب شوند ...

می دانم، خشم ها، هنوز از زیر ِ زخم هایی که ناسور شده اند در پی ِ بهانه اند ، اما باید ساخت ...  و با خشم نمی شود ساخت ...

آدم ِ عصبانی، زود بی تاب می شود ، گریه می کند ، دست و پای ِ منطقش را گم می کند و این یعنی تکرار ِ دوباره ی ِ شب هایی که آن دخترک ِ سبز چشم ، که روشنی ِ فردا ، هر روز توی ِ چشم هایش سبزتر می شوند  و از روزهای ِ جوانی ام دل می بَرَد ، از جرم ِ خانه هایی که سوخت بپرسد  ... و من همچنان جوابی نداشته باشم که بتوانم قانعش کنم و در عین ِ حال ، دلش را چرکین نکنم از آدم هایی که به جرم ِ تشنگی ، یک قبیله را ، آتش زده اند ...

من  می توانم ببخشم و درک کنم ... اما حق می دهم که حق دادن به اصالت های ِ بی فکر ، برای ِ یک ذهن ِ ساده و پاک غیرممکن است ...

می دانی! خاصیت ِ معرکه های ِ بزرگ همین است که خواهی نخواهی ، آدم هایی به کوچکی ِ من را هم بزرگ می کند ... توان ِ بخشیدن  و انتقام را یکجا می ریزد در ظرف ِ وجودت ...

این معرکه ها ، آدم ها را می سنجد ... مردهای ِ نامرد و ترسو زود می بازند و رسوا می شوند ...

با تمام ِ دردی که داشت و رنجی که آبان ِ 89  ریخت در کاسه ِ زندگی ام ،  بَر که می گردم و نگاه که می کنم ، می بینم تمام ِ خوشبختی ها، معرفت ها و آدم های ِ بزرگ ِ زندگی ام را از دل ِ همین مصیبت های ِ بزرگ بیرون کشید ام ...

انگار خدا همیشه در دل ِ طوفان های ِ بزرگ ،  یک دایره ی ِ امن ، ترسیم می کند برایم  که بنشینم به تماشا و هی درس بگیرم و نُت بردارم برای ِ فردای ِ زندگی...

از این آبان تا آن آبان ... چقدر خوب و بد ایستاده اند ...  یک دنیا درس و آدم های ِ ترسویی که روسیاه شده اند و آدم های ِ دوست داشتنی ِ زندگی ام ...و مثل ِ همیشه به لطف ِ نگاه ِ تو و دعاهایی که در ملکوت ِ گنجشک ها ، زمزمه می کنی ، خوب هایش خیلی بیشتر بود و هست ... ِ

این روزها زیر ِ باران های ِ زیبای ِ آبان قدم می زنم و به خودم نگاه می کنم ... به این خودی که حالا این جا ایستاده است که در سوز ِ سرد ِ پاییزی ، یک چیزی شبیه ِ نفس های ِ تو گرمش می کند ...

لیوان ِ داغ ِ نسکافه را توی ِ دستم گرفته ام و مست می شوم  از بوی ِ بارانی که در نگاه ِ چراغ های ِ خیابان،  پودر می شود  ...

ذره ذره یک جریان ِ گرم را می دهم پایین ... یک موج ِ گرم توی ِ تنم به راه می افتد و به جنگلی که در عمق ِ سیاه ِ  امشب که از قاب ِ پنجره به چشم های ِ من زُل زده است خیره می شوم  و فکر می کنم به زندگی ... به جوانی ام .....

به این که چرا هر چه بیشتر در منگنه می گذاری ام  بیشتر عاشق ِ روشنی و زندگی می شوم ..

عاشق ِ عطر ِ پای  ِ صبح ِ زود .. عاشق ِ یک مُشت ِ آب ِ یخی که صبح های ِ پاییزی می پاشم به صورت ِ داغم و خوابی که می پَرد از چشم های ِ خُمارم ...

عاشق ِ صبحانه ی ِ ساده و گرمی که مشتاقانه می بلعم و آینه ی باریک و تمام قدی که بدرقه ام می کند .... عاشق ِ سپیدارهایی که کچلی گرفته اند و صبح های ِ زود برایم دست تکان می دهند از تپه ی ِ روبرو ... و چنارهایی که هر روز با حوصله در دو طرف ِ جاده می ایستند و همراهی ام می کنند ...  

عاشق ِ تنفس ِاکسیژن ِ خنکی می شوم  که در طول ِ این مسیر تا رسیدن به آن ساختمان ِ با ابهت ِ سنگی، ریه ام را به سرُفه می اندازند ...

این روزها شیطنت می کنم و از لابلای 5 ردیف ستون  ِ سفید ِ سنگی ِ بزرگ ، که اصرار دارند ابهتشان را به  رخم بکشند  ، منحنی وار می گذرم بی خیال ِ نگاه ِ سرایدار ِ مهربانی که دست می کشد روی ِ سَر ِ گل های ِ سرخی که از سوز ِ پاییز ، بی رمق  شده اند ...

این روزها عاشقانه می پیچم توی ِ سالن ِ ورودی با آن معماری ِ رومی ِ سنگی اش و تیز می گذرم  از جلوی ِ اتاق ِ آن جوان ِ خوش بر و رویی که به هر بهانه ای سلام می کند  و من مثل ِ همیشه شانه خالی می کنم از زیر ِ اشتیاقی که موج می زند از توی  ِ نگاهش..!

و می رسم به پنجره  ای که هر روز به انتهای ِ دشت خیره می شود و نگاه می کنم به آرامشی که موج می زند در رد ِ پرواز ِ پرنده هایی که مدت هاست بهانه ی کوچ را گرفته اند ...!

می بینی! خدا چه ساده یادم داد  فلسفه ی ِ گلستان شدن ِ آتش ِ ابراهیم را ... !

به برگ های ِ تقویم نگاه کن .... گفتم دارم بزرگ می شوم ...نه ؟!

 

 

سرشارم از شکایت ِ سنگ‌ها وقتی که در ترنم ِ رودخانه ترک می خورند

سرشارم از برف، از ترنم ِ انگور، نور

و در انتظارم

از بُن ِ تاریکی، آفاقم را روشن کنی

من برخیزم

و در درخشش روزی  دیگر

باقی زندگی را پی گیرم.*

 

* شمس لنگرودی

 

+ نوشته شده در یکشنبه 8 آبان1390ساعت 8:15 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت |

امروز ، خورشید ، در چشم های ِ من طلوع کرد ...!

 

حواست نبود

اما

امروز

تنت ، از نفس های ِ من گرم شد ...

 

 

 پ.ن : چشم های ِ سرخ و خمار ِ ماه ِ صبح ، دیدن داشت ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 مهر1390ساعت 12:39 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت |

من به دستای ِ خدا خیره شدم ...*

نمی دانم من خوب بنده ای هستم یا تو خوب خدایی !؟ یا شاید همان دستهای ِ  مهربان ِ دعا ، پناهم می شوند در ثانیه هایی که بی کس می شوند ...!

هر چه هست ممنون ...

ممنون ...از تک تک ِ درخت های ِ چناری که آن نیمه شب ، کنار ِ جاده ، مَحرم ِ حرف های ِ مانده در گلویم شدند و یکی بود که شنید و آرامم کرد ...

 یکی که گفت شهلایی ِ چشم های ِ خسته ات به تمام ِ نامردی های ِ ترسو ، دَر !!

یکی که صداقتش در آن نیمه ی  ِ شب ، تمام ِ جاده ی ِ پر سر  و صدا را آرام کرد ...

یکی که نمی دانم از کدام زوایه ی ِ  شب ، مهمان ِ این شهر ِ عجیب شد ...

یکی که با خودم آشتی ام داد و رفت ...

یکی که می گفت ، مثل ِ من ! بی مُرشد قد کشیده است و این یعنی فرصت که راهمان را خودمان از بین ِ هزاران ، راهی که هنوز نساخته اند ! پیدا کنیم ...

یکی که مثل ِ من نمی خواهد وارث ِ هجای ِ اندوه ِ یک شهر باشد ! که باور دارد باید میراثی گذاشت برای ِ شادی ِ بچه هایی از نسل های ِ بعد ... که رویای ِ کودکان ِ سرزمین های ِ دوردست ، روی ِ خاک ِ مهربان ِ دشت های ِ سرزمین  ِ ما ، نیز قدم بزنند !

یکی که دست کشید بر سر ِ تمام ِ واژه های ِ دلشکسته ی تلمبار شده  روی ِ تارهای ِ ظریف ِ صوتی ام که بند ِ صدایم را پاره کردند ...

یکی که آدم ِ فکر های ِ بزرگ است نه حرف های ِ بزرگ ...!

 یکی که دست هایش تا مرز ِ نجابت آمد و حد نگهداشت !

یکی که در چشم های ِ تَرم ، لبخند ِ روشن ِ فردا را دید و بشارت داد به روشن شدن ِ تکلیف ِ همه ی ِ بغض های ِ فرو خورده !

شکر برای ِ همه ی این یکی ها ...

شکر برای ِ آدم های ِ بزرگی که حجم ِ وجودشان ، جایی برای جولان ِ آدمک های ِ حبابی  نمی گذارد و این یعنی هنوز  " دنیا وه سر ِ خوبُ ، مگَردَ " ...!**

شُکر که حماقت را بی حضور ِ درایت ، روی ِ پرده نمی بری ...

وقتی گفتم ، تو منی ، یک واقعیت ِ محض بود ! فکر هایمان ، دغدغه هایمان ، اندوه مان ، درد ِ مان یکی بود ، فقط تو  شجاعت ِ بر زبان آوردن جمله ی " هدف وسیله را توجیه می کند " را داشتی اما من ِ لجباز پایم را توی ِ یک کفش کردم و گفتم  دوَران ِ دنیا بر مدار ِ اخلاق ، مهربان تر است ! هر چند توی ِ دلم ، باور داشتم ،حقیقت ِ دنیا با واقعیت ، فاصله ای دارد به اندازه ی ِ زمین تا اسمان ...!

کاش می شد جار بزنم  چقدر به اعتمادی که از لابلای ِ واژه هایت بیرون می زد ، نیاز داشتم ...

بودنت آرامم می کرد در جمع ِ آدم های ِ شوم ِ کج فهم ... آدم هایی که کارهای ِ بزرگ ، از ظرف ِ وجودشان بیرون می زد ! یا بهتر است بگویم ظرف ِ وجودشان را می ترکاند و  با هویدا کردن ِ  یکباره ی  ِ زشتی های ِ پنهان ِ وجودی شان ، شوکه ام می کرد !

چقدر دلم برای ِ بودنی از جنس  ِ تو  تنگ شده بود ...

چقدر ....


* بخشی از ترانه علیزاده

** ضرب المثلی سیستانی به معنای " دنیا تنها به دلیل ِ وجود ِ آدم های خوب است که هنوز به پابرجاست "

پ.ن : خاطرت جمع ، هنوز همان منم ! تمام ِ کابوس های ِ این شهر  هم  در روزهای ِ جوانی ام پرسه بزنند ،  حرمت ِ اشک هایم را روی ِ هر شانه ای  ، نمی شکنم !


رونوشت : sis


+ نوشته شده در چهارشنبه 13 مهر1390ساعت 9:34 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت |

به احترام ِ چشم هایی که سکوت می کنند ..

" خودم کردم که لعنت ، بر خود ِ مِه

بر این عقل ِ کمال ِ بیخود ِ مِه

خودم کردم که با خوبان نشینم

میان ِ آب و آتِش ، منزل ِ مِه  " *


امشب ، تمام ِ مسیر ِ برگشت تا خانه ، یک زن ، در گذشته های ِ دور ِ کودکیم ، با شور و حرارت ، با داریه ضرب گرفته بود و این بحث و بیت را می خواند ...

آی می خواند و  دستمال های ِ رنگی ، پاپیچ ِ دامن های ِ چِل تریز ِ مردانی می شد که که گِرداگرد ِ  یک آتِش ِ باران زده ، سرمستی می کردند ..

 زن ، ضرب می گرفت و ریتم ِ د اریه را ، تندتر می کرد .... زن بلندتر و بلندتر می خواند و  گَله دختری ِ که دورش کرده بودند ، به وجد می آمدن و من دوباره یک گوشه ِ ذهنم به سوگند ِ تماشا فکر می کردم !

شب هم که همیشه این جور وقت ها ، چنگ ِ سِحرانگیزش را بر می دارد و در تمام ِ زوایای ِ این ذهنم می نوازد و هوایی ام می کند ...

آن زن ِ خوش صدا می خواند و من فکر می کنم به تمام ِ تصمیم هایی که باید زودتر از این ها می گرفتم اما همیشه برای ِ دل ِ این و آن ، برای ِ مرثیه هایی که از غربت ِ مان می خواندند ، پشت ِ گوش می انداختم ...

از گریه کردن برای ِ آدم هایی که از مرثیه جان می گیرند، مدت هاست خسته شده ام ... از آدم های ِ بیچاره ای ، که بیچارگی را برازندگی می بینند و بس ...

چقدر کلمه ی ِ عصبانی ، آماده ی ِ طغیان شده اند توی ِ سرم ... اما شورش ِ احساسی این واژه ها را نمی نویسم ، باشد کنج ِ تمام ِ پستوهای ِ ذهنم برای ِ بعد ها .... خیلی بعد ها که آرام تر شدم ...

اما می خواهم با پوزش از همه ی ِ کسانی که از دور با دستمال های ِ رنگی ، شادی را می تکانند و امید را ، کِل می کشند ، خاک ِ این صحنه را ببوسم و مثل ِ همین ِ امروز با پاهای ِ برهنه ، از کنار ِ صدای ِ عبور ِ زلال ِ آب ، روی ِ سبزه های ِ خیس ، زندگی را لمس کنم و جوانی ام را  قدم بزنم .

از همین جای ِ این شب ِ کبرایی که  روی ِ دلم چنگ انداخته است  ، به حرمت ِ تمام ِ دغدغه هایی که برایم مقدسند و قابل ِ احترام ، می روم تا در آرامش ِ زندگی ام بیتوته کنم و با کُمَلک ِ خیالی ِ دشت های ِ دوردست تا خود ِ افق ، پرواز را صفا کنم ...


* بحث و بیتی سیستانی


پ . ن : بعضی تاوان ها را حتی به ناحق باید پرداخت .

و می دانم با خوبان نشستن به تمام ِ دردهایش می ارزد ...

+ نوشته شده در جمعه 8 مهر1390ساعت 3:13 قبل از ظهر توسط پرنده ی دشت |