روبروی پنجره ی بزرگ با شیشه های رنگی و قدیمی نشسته ام ... دو لََخت
ِ پنجره
باز است و هوای ِ خنک و دل انگیز ِ فروردینی ِ پایتخت با بوی ِ دود از لابلای ِ پرده هایی که عجیب رقاصی می
کنند خودش را می اندازد توی اتاق ،دست می برد توی ِ موهایم و از آن جا
سر می خورد توی ِ یقه ام ...
یخ کرده ام ولی آنقدر این حس دل انگیز هست که نخواهم
پنجره را ببندم ... نور ملایمی افتاده روی
ِ تخت ها ... بچه ها نیستند ... یکی رفته
میهمانی و دیگری نشسته توی ِ لابی ِ هتل !
صدای ِ شب پیچیده توی ِ اتاق ...
قوری چای که از سرآشپز ِ مهربان ِ هتل گرفته ام ، وسوسه ام می کند ...
چای می ریزم ، شال می اندازم روی
ِ سرم و می ایستم روی ِ بالکن .. به نرده های ِ چوبی تکیه کرده ام ... بخار ِ چای را بو می کشم و به خیابان ِ روبرو و آدم هایی که کمی آن طرف تر در
محوطه هتل ، نشسته اند نگاه می کنم ...
باد خنک همچنان آرام می پیچید دور ِ تنم ...به شب خیره شده ام و ذره
ذره چای را مزه می کنم و می دهم پایین ...
ساعت دارد به 2 صبح نزدیک می شود ...از شدت ِ خستگی نمی توانم بخوابم ..
پلک هایم آنقدر سنگین شده اند که روی ِ
کره ی چشمم فشار آورده اند .. ولی هنوز بیدارم ..
چایی به دست از بوی ِ شب ، صدای ِ شب و حتی صدای کشیده شدن
لاستیک ِ ماشین ها توی ِ خیابان ِ تقریبا خلوت ِ روبرو ، لذت می برم ...
طنین ِ گام های ِ کسی توی حیاط ، خلوت ام را به می زند ... یکی دارد به
حساب ِ خودش عاشقی می کند ... روبروی ِ بالکن نشسته ، کنار ِ یک بوته ی گل ِ سرخ ! و اصرار
دارد حرف بزند ... ولی گوش های ِ من این
وقت ِ شب خوابیده اند ....!
هنوز قدم می زند ...
حس ِ ناامنی می ریزد توی ِ دلم ، بر می گردم به اتاق و از روی ِ تخت و قاب ِ باز ِ شب، ماه را را تماشا می
کنم ...
دراز می کشم شاید
بتوانم این بار بخوابم .. اما دریغ ... یادم
نیست به تو زنگ زدم یا اس دادم یا اصلا هنوز حسی شکل گرفته بود .. ولی یادم هست که یک اثری از تو ، حتما توی ِ آن
شب بود !!
یکی در زد .. با صدای ِ
گرفته می پرسم کیه ؟!
گمانم بالاخره آن یکی از لابی ِ هتل دل کنده و راضایت داده برای برگشت به اتاق ..! ولی صدا آشنا نیست
... در را باز می کنم ... حتما قیافم با آن چشمای پف کرده و موهای ِ پریشانی که از
روی ِ پیشانی ام ، کج شده بودند ، حسابی دیدنی بوده آن وقت ِ شب ..!
+ امری
داشتید ؟
- اگه
امکانش هست می خواستم باهاتون صحبت کنم !
+ با
من !؟ این وقت ِ شب ؟! این جا !
- آره
.. بریم لابی یا توی ِ حیاط !
+ ببخشید
ولی من الان نمی تونم بیام !
- پس
همین جا صحبت می کنیم اگه اشکالی نداره ؟
+ نه
بابا ! اصلا .. من می خوابم بخوابم ... بعدا ...
شبتون بخیر!
توی ِ چشم هایش یک چیزی شبیه
خستگی ، عشق ، اندوه و یا شایدم بی خوابی ،
قرمز شده است .. هنوز ایستاده ، نگاهش می کنم و آرام آرام پشت ِ قاب ِ بسته ی در جایش می گذارم .... گوشم را چسبانده ام به در ! تا مطمئن شوم از رفتنش ...
یک حس ناامن ریخت توی دلم ، حالا که اصلا نمی شود خوابید !
دوباره پناه می برم به بالکن و هوای ِ خنک ، نفس می کشم ... یک دود ِ
خنک نفوذ می کند به ریه هایم و از شدت ِ سرفه ، گریه ام می گیرد ...
اشک ها آرام دارند سُر می خورند که
صدای ِ گام های ِ بی حال ِ یک آدم ، دوباره می پیچید توی ِ شب ... یک جفت چشم از کنار ِ همان گل ِ سرخ ، باز دارند نگاهم می
کنند ... بر می گردم داخل ِ اتاق .. چراغ ها را خاموش می کنم .. روی تخت دراز می کشم ، پرده باد باد می کند و نور های رنگی ، به دیوار
ِ اتاق نما می دهند
...
خوابم می آید .. ولی نمی
شود .. نمی توانم
...
کاش این دختر زودتر
از لابی دل می کند و می آمد توی ِ اتاق، ولی خوب انگار حالا حالاها دست بردار نیست..
به ماه نگاه می کنم و تصور می کنم سایه ی آدمی که صدای ِ قدم هایش این وقت ِ شب ، سنگفرش های ِ محوطه را بی خواب کرده است
فکر می کنم و چشم هایم را بسته ام و صدای ِ گام های کسی را می شمارم که دارد به خیال ِ خودش عاشقی می کند ... دارم فکر می کنم با چشم های ِ بسته ..........که یکی کلید می اندازد و می آید تو ...
+ .... تویی ؟
- سلام نه ! منم ..... ، بخواب دخمل
آروم شدم ...داشتیم حرف می زدیم که خوابیدم .. کی و چطور یادم نیست .. ولی
خوابیدم ...
24/1/1390
تهران - هتل شهر
پ .ن : این شب ها یکی شبیه ِ من، در راهروهای ِ قدیمی شهر ، پرسه می زند هنوز ...