همچین شبی بود ... بعد از
نیمه شب ، نزدیکی های ِ صبح ، آمدی به جمع ِ ما ...
چقدر ناخواسته بودی بچه.!
چقدر دعا می کردیم نیایی ... ولی همین که توی
ِ بغل ِ مامان دیدمت ، عاشقت شدم ...
تپل ِ ملوس ِ پر سر و صدا ...
وای که چقدرِ بازیگوش بودی .... از توی ِ گهواره غلت می زدی و پرت می شدی پایین !
همیشه ی ِِ خدا حوسمان بود که از جای ِ دیگری سر در نیاوری ...
7 ماهه که شدی ، بر خلاف ِ
خیلی از بچه ها ، چهار دست و پا نرفته ، اصرار به ایستادن داشتی ... انگار تو هم فهمیده بودی ما باید زودتر از بچه
های ِ هم سن و سال ِ مان، روی ِ پاهای ِ خودمان بایستیم ! ...
خوشبختی مان داشت بی درد می
شد که ، شتر ِ مرگ ، پا کوبید در ِ خانه ی ِ ما ...
لحظه ی ِ بدرقه ِ مسافر ِ عزیز
ِ مان را یادت نیست .... همه یک گوشه، فکر ِ اشک های ِ خودشان بودند ..توی ِ بغل ِ
کوچک ِ من ، توی ِ کوچک ِ چند ماهه ، جا خوش کرده بودی ...
همه رفتند برای ِ بدرقه اما من و تو ماندیم ...
نشستم ... یادت نیست .. با وسواس ِ بچگانه ام ، در و دیوار را به آب بستم تا نگویند
دیدی " آبادی از این خانه کم شد
" !
نمی خواستم بچه ها دلشان به نبود ِ بوی ِ شادی عادت کند ....
سماور ِ بزرگ را با چه مشقتی روشن کردم
... قدم نصف ِ سماور بود ، تو یک گوشه
لبخند می زدی به چهارپایه ای که گذاشته بودم زیر ِ پایم... چقدر آرام بودی بچه ..
آن پسر ِ بازیگوش چرا آن روز انقدر آرام
بود ! تو هم شعورت می رسید گمانم که آن روز وقت ِ زاری و نمک پاشدین به زخم نبود
...
خانه تنها بود .. و من ، دلم
به تو گرم بود که یک روز بزرگت می کنیم ...
شدی بهانه ی ادامه ی راه ...
یادت نیست چقدر بچه بودی ..
نمی گذاشتم کسی روی ِ سرت دست بکشد که غرورت ، لَک برندارد ..نگذاشتم هیچ هدیه ای
به دست های ِ تو برسد مبادا بچه ِ مردی که دست ِ بِد ِه داشت ، چشمش عادت کند به دست های ِ این و آن ...
نیازی نداشتیم به بودن ِ کسی .. ما که همه چیز
داشتیم ..! می دانم بی رحمانه بود اما
باید یادت می دادیم بپذیری نبودن ِ کوهی به عظمت ِ یک مرد را ! و تو چقدر مظلومانه داشتی باور می کردی ..
بزرگ شدی ... با هم بزرگ شدیم
... روز ِ اولی که مدرسه رفتی یادت هست ؟!
دوست داشتم تا در ِ مدرسه همراهی ات کنم دلش را نداشتم ... اما تو که رفتی دورا دور تا توی ِ مدرسه آمدم و
از دیدن ِ تو در لباس ِ فرم بچگانه ات ، تا عرش سیر کردم ... از بچه های ِ همسن و سال
ِ خودت یک سر و گردن بلند تر بودی ... چقدر گریه کردم توی ِ دنیای ِ خودم ...
چه روزها که از
دست ِ بازگوشی ها و سر به هوایی هایت ، اشک ریختم
.. چه روزها که با هم می رفتیم زمین ِ چمن ... من می نشستم و تو بازی می
کردی ... و بعد باهم بر می گشتیم ... حتی
توی ِ کوچه من جلوی ِ در می ایستادم کتاب به دست و درس می خواندم و تو با بچه ها یک دل ِ سیر بازی
می کردی...
تو بزرگ شدی و من بزرگ
شدم وقتی خبر ِ رتبه ی دومی ات را در المپیاد ، شنیدم ....
و بزرگتر شدم وقتی امسال قبولی
ات را در آزمون ِ ورودی از پشت ِ گوشی به من خبر دادند .. هیچ کس ندید اشک هایم را
... و تمام ِ کله قند هایی که آب می شد توی ِ دلم ... باور دارم آن لحظه خدا داشت نگاهم می کرد... ! حیف که عزیزمان نبود تا در جشن ِ ورودی که به
افتخار ِ تو برگزار شد خستگی های ِ سرخ ِ چشم هایش را دَر کند ..!
دلم گرفت که نیست بشنود صدای ِ دو رگه ات را که دارد مرد
می شود .. نیست که ببیند تو، هم شانه اش شده ای .... توی ِ لبخند هایمان نیست .. گریه
هامان که بی پشتیبان بود ، دلم برای ِ شادی هامان می سوزد که در چشم های ِ همه می
درخشند جز او ...
نیست ببیند مدت هاست ، وقتی
کنارم قدم می زنی ،برای ِ حرف زدن ِ با تو، باید سرم را بالا بگیرم !
خوشبخت که می شویم دلم بیشتر
تنگ می شود برایش ... گمانم این حس ِ مشترک ِ همه ی ماست نه !؟
نمی دانی چه حس
ِ آرامی بود وقتی امروز در ازدحام ِ آن مرکز ِ خرید ، دست هایت را دورم
حلقه کردی که تا با کمترین ناراحتی از موج ِ جمعیت عبور کنم ...
نمی دانی چقدر غرق ِ یک حس ِ
امن می شوم وقتی ، دستم را حلقه می کنم
دور ِ دستت و تو با یک غرور ِ مردانه ، سینه ات را صاف می کنی و محکم و آرام قدم می زنی ....
نمی دانی چه حظی بردم وقتی در
ِ تاکسی را باز کردی و نشاندی ام و دست کردی توی ِ کیف ِ چرمی ِ قهوه ات و کرایه را با آن حس نوبالغ ِ ِ مردانه ات ، حساب کردی ...
چرا حواسم نبود اینقدر مرد شده ای ؟! کی اینقدر بزرگ شدی ؟ اصلا این همه شعور ِ مرد
بودن را از کجای ِ جمع ِ زنانه ی ِ ما بلد
شدی ؟! چرا اینقدر می فهمی بچه جان ! چرا
هر وقت دوست های ِ فینگیلت در ِ خانه دنبالت می آیند به آنها اخم می کنی و می گویی
اگر کار دارین تماس بگیرین یا قبلش هماهنگ کنین لطفا !! و من از پشت ِ در ، توی ِ
دلم می گویم ، نیم وجبی چه خودشو تحویل می
گیره فکر می کنه کلی بزرگ شده ..
اما امروز وقتی شانه به شانه
ات تمام ِ خیابان ِ ولی عصر ، زیر ِ سایه ِ چنارهای ِ کهنسال قدم زدم باورم شد بچه
نیستی بچه جان !
مرد شده ای .. آنقدر مرد که
کم کمک می شود به باور ِ نگاهت و دست هایت تکیه کرد ...
کنار
ِ سنگ ِ قرار ِ عصرهای ِ پنجشنبه مان ، چشم هایت را می بینم که که دنبال تمام ِِ دو نفره های ِ پدر و پسری می رود !
می
دانم آتش دقیقا به جان ِ کجای ِ دلت می افتد... اما فراموش نکن که از 7 ماهگی تا
این جا را خوب آمدیم پسر...! نگذاری سوز ِ دلت ، سوی ِ چشم هایت را برای ِ دیدن
ِ ادامه ی ِ مسیر ، کم کند ...
حواست
باشد که باور ِ بی کسی ، آوار نشود روی ِ آینده ی ِ روشن ات .. یادت باشد تنها نیستی ، هیچ کداممان تنها
نیستیم .. ما هنوز تا آخر ِ دنیا همدیگر را داریم ... با خیال ِ راحت برو ... آنقدر برو که سرنوشت ، طومار ِ بسته ای بماند در تقدیری که با دست های
ِ خودت می سازی ...
همین
که غرور در چشم های ِ شیر زن ِ خانه مان برق می زند ، یعنی ، خوب آمده ایم ، یعنی یک
نجوای ِ مادرانه از بهشت ، خوشبختی ِ مان را تضمین می کند ...
مرد
ِ آبانی ِ من ، این روزها خستگی هست ، زندگی با تمام ِ فراز و فرود هایش هست ،
هنوز روزگار خط و نشان می کشد برای ِ آرامش ِ آدم ها ، اما کشتی ِ زندگی مان در
دریای ِ مواج ِ روزگار ، راه ِ خودش را می رود ...
مرد ِ آبانی ِ من ، امشب به 15 اُمین سال ِ زندگی سلام کن ..... حرف از پرواز بزن و هدف های ِ بزرگی که
حتما می رسی !....
دلت قرص مرد ِ آبانی ِ من ...
آن نگاه ِ آسمانی همراه ِ مان هست هنوز ...!
قدیمی
ها اشتباه می کردند !
پاییز
ِ من سال هاست
با
" یک گُل " بهار می شود ! *
*
سامی دخت
** گوچه ( gocha) : بچه در گویش ِ سیستانی که البته بیشتر برای فرزند ِ پسر به کار برده می شود ..
گوچه مرد : بزرگ مرد ِ کوچک